همنشين بهار
گفت و شنود با نويسنده کتاب " نه زيستن ، نه مرگ "
آقاي ايرج ِمصداقي




شب ُسرودش را خواند ، نوبت پنجره هاست
زندان " زنده - دان " است ! کما اينکه قبر ُمرده - دان . َدردآور است که حديث ِ زندان و زنداني ، بخش ُعمده اي از تاريخ کشور ما را تشکيل مي دهد ، اما ضمنا نشانگر اين هم هست که جامعه ما ُمرداب نيست ، رودِ خروشاني ست که سکوت و سکون در آن راه ندارد و سنگ انداختن ها نمي تواند راهش را سد کند . آقاي ايرج مصداقي ، از اينکه شما نيز ، زندان ، " زنده ـ دان" و خاطرات خانه زندگان را با کتاب " نه زيستن نه مرگ " به رشته تحرير کشيده ايد ، بسيار خوشحالم . بدون شک کتاب ُپر ارج شما هم اکنون ، و چه َبسا وقتي هر دو َسر بر خاک نهاده باشيم براي نسل هاي آينده گزارشگر امين واقعيت ها خواهد بود . به قول " رومن رولان " که شما نيز در کتابتان آورده ايد " من اين روزگاران اسارت بزرگ را ، نه در نوحه سرائي بر ويرانه ها و طلب ُمصرانه از آسمانها ، بلکه در گردآوري و آمار برداري هاي بر هم انباشته مان صرف کرده ام ، دارائي هائي که هيچ دشمن پيروزي نمي تواند از ما بربايد ، يادمان ها . . . بله يادمان ها" ، از اين گذشته مبارزه با فراموشي يک وظيفه تاريخي ست و کتاب شما دقيقاً مبارزه با فراموشي ست . " ذکر " است و بهترين يادگار و باقيات صالحات شما . اولين سئوالي که دارم علت نامگذاري کتاب است . چرا " نه زيستن نه مرگ " ؟
پاسخ : قبل از هر چيز بگويم اي کاش در کشور ما زنداني سياسي نبود تا هموطنانمان مجبور نشوند حديت درد و رنج او را بخوانند. اي کاش اين دور تسلسل يک جايي تمام ميشد. اما در پاسخ به سؤالتان بايد بگويم، به اين وسيله ميخواستم احساسم را نسبت به شرايطي که در آن بوديم، بيان کرده باشم. احساس واقعيام را . اين واقعيت است که بچهها ، پيش از آن که در گورهاي ابدي آرام بگيرند . در گورهايي دستجمعي به نام سلول زيسته بودند . ما در طول دوران زندان ، جايي ميان مرگ و زندگي ايستاده بوديم . نه ميشود گفت زندگي ميکرديم و نه مرگي ما را در ربوده بود . ما جايي قرار گرفته بوديم ميان زيستن و مرگ . شايد هم بتوان گفت ما آنسوي مرگ مي زيستيم . اشتباه نشود من از برزخ صحبت نميکنم . اين احساس را قبلاً يکي از دوستانم به زيبايي در شعري بلند بيان کرده بود و در واقع شعر او به من کمک کرد تا اين نام را براي کتابم انتخاب کنم
همنشين بهار : کتاب شما در چهار جلد تنظيم شده که به ترتيب عناوين زير براي آن انتخاب شده است . جلد يک ــ غروب سپيده ، جلد دو ــ اندوه ققنوس ها ، جلد سه ــ تمشک هاي نا آرام ، جلد چهار ــ تا طلوع انگور . پيش از آنکه به مباحث ديگر بپردازيم، در مورد اين عناوين توضيحات کوتاهي بدهيد تا سير حوادث کتاب در چشم انداز قرار گيرد
پاسخ : بهتر است که تفسير عنوان کتابها را به خوانندگان وا گذاريم و برداشتي که از آن خواهند کرد. اما در رابطه با سير حوادث کتاب: در جلد يک کتاب به موضوعات بين سالهاي 60 تا 62 ميپردازم و حوادثي را که در اين سالها در زندانهاي اوين و گوهردشت به وقوع پيوسته، توضيح ميدهم و به مقولاتي اشاره ميکنم که شايد اطلاع از آن براي خوانندگان جالب باشد . اندوه ققنوسها به حوادث 62 تا 65 ميپردازد. در اين کتاب شرايط بندهاي مجرد قزلحصار، قبر و قيامت و آنچه در اين سالها رخ داد را بيان ميکنم. همچنين از تحول درون زندان و اين که عاقبت به چه نتايجي منجر شد به تفصيل سخن ميگويم . تمشکهاي ناآرام يا جلد سوم کتاب به حوادث 65 تا 67 و موضوع قتلعام تابستان 67 و کشتار زندانيان سياسي بر ميگردد. نام کتاب را از شعر زيبايي با عنوان تمشکهاي ناآرام که براي يادبود خاطرهي قتلعام 67 سروده شده ، گرفتهام. که اتفاقاً بخشي از شعر، روي جلد کتاب هم آمده است. سالي از کوچ تمشکهاي وحشي جنگل سرخ ما گذشت/ و هنوز/ هر روز/آواي پر سوز يوز/ چشم ماه را در چشمهي اشک ميشويد. در اين کتاب تلاش کردهام نشان دهم که موج و مرداب با هم غريبهاند و ديرياست که پرده هاي تفاهم را دريدهاند . بخشي از کتاب، روزنگار قتلعام 67 است. تمامي وقايعي را که در آن روزها به وقوع پيوسته به صورت روزانه آوردهام. تلاش کردهام تصويري واقعي و به دور از هياهوهاي رايج از آخرين لحظات جاودانه فروغها به دست داده باشم. زمينهها و ريشههاي قتلعام را بررسي کردهام. نحوهي برخورد با قتلعام از سوي گروههاي سياسي را نيز به بوته نقد کشاندهام. شايد خواننده در ابتدا تصور کند که دفترچهي يادداشتي به همراه داشته و اين مطالب را همان موقع نوشتهام. در صورتي که اينگونه نيست. من به اين تکنيک دست يافته ام که چگونه خاطراتم را در ذهنم بازسازي کنم. اين تکنيک را در سلول انفرادي به لحاظ تجربي به دست آوردم و در جلد اول کتاب آن را توضيح ميدهم . جلد چهارم کتاب بر ميگردد به نگاه من به مبارزه و زندگي و اميدم به آينده. اين کتاب حوادث بعد از قتلعام ها را بيان ميکند و به تشريح طرح فرار از کشور و تلاطم روحي که در آن روزها داشتم ميپردازم. طرحي که در زندان ريخته بوديم . در اين تلاش نافرجام من و عدهاي ديگر از بچهها به هنگام مرخصي از زندان ، وصل به سازمان مجاهدين شده و از کشور خارج ميشديم تلاش نافرجامي که به خاطر وجود تور وزارت اطلاعات با دستگيري و شهادت سيامک طوباني، جواد تقوي، حسن افتخارجو و... با شکست مواجه شد و من معجزه آسا گريختم
همنشين بهار : بسياري از ما که رنگ زندان را نيز نديده و يا زنداني بوده و آزاد شده ايم ، هنوز در " زندان قصر " ِتارهاي نامرئي ! که حتي بر احساس و انديشه ما نيز تنيده ، در " گوهر دشت " ِ بيرون و " قزل حصار " درون خويش محبوسيم . همين باعث ميشود " گرد و ُغبار ِ پيش داوري " َبر داوري ها و خاطرات زندان ما بنشيند . خيلي چيزها را اصلاً توجه نکنيم ، و يا اگر ديديم خوب را خوبتر ، و بد را بد تر ! ببينيم . در جاي جاي ُ کتب ِ خاطرات زندان ، از ورق پاره هاي زندان " بزرگ علوي" ومهمان اين آقايان " به آذين " و حماسه مقاومت اشرف دهقاني و قهرمانان در زنجير مجاهدين و ُدرد ِزمانه عموئي، گرفته تا خاطرات يوسف زرکار و امير انتظام و نسرين پرواز و آلبرت سهرابيان و منيره برادران و آنچه بهروز حقي از خاطرات صفر خان تنظيم نموده و بويژه پرت و َبلائي موسوم به مصلوب . . . بزرگ نمائي ، يکسونگري ، پيش داوري ، تعلق ِ گروهي و سياسي ، همه چيز را سياه يا سفيد ديدن و نيز " جو ِ جبر ِ زمانه " به رنج شبانروزي نويسنده که با يادآوري خاطرات زندان ميميرد و زنده ميشود ، آسيب زده است . از اين گذشته روي بسياري از يادمانها و کتب خاطرات زندان ، غبار نشسته است ! چه غباري ؟ غبار ديدگاه نويسنده خاطرات در وقت نوشتن ، که در هر سطر و صفحه اي َسَرک ميکشد . نويسنده خاطرات زندان در وقت نگارش يادمانها ، ديگر همان زنداني سابق نيست و پايش را از گليم حال " حالي که در آن قرار دارد " به گذشته دراز ميکند و گاهاً بي اختيار در واقعيتها دست مي َبَرد . خانم ويدا حاجبي درص 415 جلد دوم کتاب باارزش " داد و بيداد " که خاطران زندانيان زن از رژيم شاه است ، مي نويسند " اگر کتاب داد و بيداد " در آستانه انقلاب نوشته ميشد ، از آنچه امروز مي بينيم ، متفاوت بود " از آنجا که خود شما نيز در کتابتان تحت عنوان " برداشتهاي امروز فرد به جاي واقعيتهاي ديروز " به اين موضوع اشاره کرده ايد ، يعني اگربه آنچه گفتم شما هم رسيده ايد ، لطفاً توضيح بدهيد که در کتاب " نه زيستن نه مرگ " براي مقابله با اين مسئله چه کرده ايد ؟
پاسخ : قبل از اين که به سؤال شما پاسخ دهم، اين موضوع را خاطر نشان کنم که من حساب کتاب «مصلوب» نوشتهي کتايون آذرلي را از ديگر کتابهاي نوشته شده در رابطه با زندان جدا ميدانم و اساساً معتقدم در اين کتاب تنها حقيقت به صليب کشيده شده است و بس و کمتر موضوعي در اين کتاب يافت ميشود که جنبه واقعي داشته باشد. در کتابم به گوشههايي از آن پرداختهام و نميخواهم اين کتاب در رديف ديگر کتابها و خاطرات نگاشته شده در رابطه با زندان هاي رژيم قرار داده شود. در واقع اين ظلمي است به ديگر کتابها . تلاش من همه اين بوده که به هنگام نوشتن کتاب خود را رها از هر قيد و بند سياسي، تشکيلاتي و ايدئولوژيک ديده و بسان يک شاهد و ناظر به حوادث بنگرم تا روايتي هرچه نزديک تر به حقيقت ارائه دهم . ادعاي اين را ندارم که کاملاً موفق بودهام . بدون شک اثر و رسوبات آنچه که نام برديد در من نيز بوده و هست و کنده شدن از آن به سختي انجام ميگيرد . با اين همه تلاش کردهام تا آنجا که ممکن است به حقيقت آسيبي وارد نشده و غباري بر آن ننشيند و در داوريهايم رعايت انصاف را کرده باشم . کوشش کردهام تا آنجا که ممکن است نقطه ضعفهاي خودم را نيز بيان کرده باشم . هر چند بخشي از آنها ناگفته باقي مانده است . ادعايي ندارم که از همهي مسائل سخن گفتهام . بالاخره هر کس در زندگي ناگفتههايي نيز دارد من نيز مبرا از آنها نيستم . با ويدا حاجبي موافقم اگر من نيز دهسال پيش خاطراتم را مينوشتم حتماً به گونهي ديگري مينوشتم و حتي اگر دهسال ديگر دوباره بنويسم مطمئناً متفاوت خواهد بود . نه اين که ده سال پيش دروغ ميگفتم و يا آمار و ارقامم فرق ميکرد نه ولي مطمئناً از کنار بسياري مسائل ميگذشتم. با توسل به توجيهات گوناگون بخشي از واقعيت را سانسور ميکردم و يا تمام و کمال نميگفتم . امروز من ديد عميق تري نسبت به دهسال پيش دارم . بالطبع با نگاه وسيع تري به مسائل پرداخته و آنها را به بوتهي نقد ميکشم . تجربياتم را بهتر ميتوانم ارائه دهم . راه و چاه ها را بهتر از قبل ميشناسم و در يک کلام پخته تر از قبل هستم . مطمئن هستم دهسال ديگر باز هم بهتر از امروز ميتوانم به مسائل نگاه کرده و آنها را مورد تجزيه و تحليل قرار دهم . من تلاش کردهام در کنار روايت خاطراتم از تجربيات مثبت و منفيام نيز سخن گفته باشم . اين که شما بتوانيد از آنچه که گذشته تجربهاي حاصل کرده و در اختيار ديگران بگذاريد تنها با گذر زمان و پخته تر شدن شما امکان پذير خواهد بود
همنشين بهار : اطلاع داريد که بدنبال انقلاب بزرگ ضد سلطنتي با پتانسيل عظيمي از نيروهاي آزادشده روبرو شديم که چنانچه رهبري انقلاب به سرقت نمي رفت ، ُبن َبست ها را مي شکست . خيل بيشماري از اين نيروي عظيم ، توده هاي روستائي و کنار شهري و ... بودند که آخوندها َبر ذهنيت عاطفي و مذهبي شان سوار شدند . بعدها بسياري از آنان به سوي سپاه و بسيج و ارگانهاي حکومتي رفتند . در ميان بازجويان ، شکنجه گران و نگهبانان زندان ، ما به نمونه هائي از اين دست بر ميخورديم . کسانيکه بعضاً با نيت پاک و به قول خودشان " براي رضاي خدا " شلاق ميزدند و به قول شما ايدئولوژيک شکنجه ميکردند . آنان دائماً اين کلام پيامبر اسلام را که « انمالاعمال بالنيات و انما لکل امريء مانوي... " به ُرخ ميکشيدند و ميگفتند نيت شان خالص است ! ارزش کارها به نيت است و هر کس متناسب با نيتخود بهره خواهد برد . نمي خواهم اينجا وارد بحث مذهبي بشوم ، تنها براي دقت موضوع يادآوري مي نمايم که آنچه پيامبر گفته شيعه و ُسني هردو نقل کرده اند و در منابع زير هم آمده است
محمدباقرمجلسي، بحارالانوار، ج 78، ص284، روايت1، باب 24
شهيد ثاني، منيهالمريد، ص39
بگذريم که در انگيزه هاي پاک شهداي راه آزادي ، مبارزين و مجاهديني که دسته دسته به شکنجه گاهها و ميدانهاي تير مي بردند ، شقي ترين آنها نيز شکي نداشت . پرسش من از شما اينست که با توجه به آنهمه بلا که بر سر نسل ما آمد و شقاوتها و قساوتها را با " نيت پاک " ! توجيه کردند آيا انما الاعمال بالنيات زير سئوال نمي َرود ؟ اشتباه نشود ، در اينکه جور و جهل آخوندي ، کلمات طيبه را نيز به صليب کشيده ، و از معناي غائي نهفته در آن تهي ساخته ، ترديدي نيست . همچنين واضح است که کسانيکه ريگي در کفش و جيزي در کلاه دارند و با رنگ و ريا و خودخواهي چفت و جورند ، قبل از هر چيز از انگيزه هاي سالم و پاک است که تهي هستند . اينها همه درست ، اما باز هم پرسش به جاي خود باقيست : آيا نبايد به قول دکارت با يک شک اسلوبي به گفته اي که از قول رسول خدا نقل ميشود شک کرد ؟ فرض کنيم اصلاً نيت خميني نابودي " حرث و نسل " اين ميهن نبوده و به قول مقلدينش ، جز به عزت مسلمين و همو طنان خويش نمي انديشيده ، و فرض کنيم هيچ شک و شبهه اي هم در خلوص نيتش وجود ندارد ! بسيار خوب ، آيا براستي نيت پاک کافيست ؟ وقتي فقر عنصر آگاهي ، بيداد ميکند ، نيت به اصطلاح پاک ، چه دردي را َدوا ميکند ؟ براي خود من شک مقدس در اينگونه به اصطلاح بديهيات ، جز در مقابله با شکنجه گران حاصل نميشد . وقتي از صميم قلب ترا شلاق مي زنند و قبل از آن وضو ميگيرند و در حين شکنجه ، قرآن ميخوانند ــ البته قرآني که شکنجه گر در ذهن خويش دارد ــ آيا انما الاعمال بالنيات زير سئوال نمي َرود ؟ توجه کنيد که منظورم فقط مقوله " نيت " به مثابه مبنا و " ملاک " است ، و نه تشکيک در اسلام رهائي بخشي که اولين خصمش دين فروشان و تاريک انديشانند
پاسخ : جنايت جنايت است اين که شما با چه انگيزهاي جنايت ميکنيد فرقي در صورت مسئله ايجاد نميکند و از نظر من نميتواند به عنوان گريزگاهي مطرح باشد. جان ستاندن، شکنجه، آزار و اذيت و .... اقدامي است ضدانساني، ضداخلاقي و ... نبايد در هيچ شرايطي مرتکب شد. وقتي تحت هر عنواني به آن دست ميزنيد يعني يک جاي کار شما ميلنگد. خميني و نيروهايش را بگذاريم کنار و به ديگر موارد بپردازيم، بسياري از نيروهاي گشتاپو و هيتلر اعتقاد داشتند که ميبايستي نسل يهوديان را از روي زمين برداشت و براي عزت آلمان و نجات بشريت دست به جنايت مي زدند. آنها تلاش ميکردند تا به زعم خودشان محيط بشري را "سالم تر" کنند . نيتي که اجازه ميدهد ديگري را مورد شکنجه و آزار قرار دهيد و يا جان ديگر انسانها را بستانيد زير سؤال است. مطمئن باشيد هيتلر و بقيه جنايتکاران تاريخ نيز از نظر خودشان قصد" آباداني" داشته اند و نه نابودي "حرث و نسل" اما نتيجهي اقداماتشان تنها و تنها نابودي "حرث و نسل" بوده است. افراد و جريانهاي سياسي را بايستي با نتيجهي اعمالشان بررسي کرد و نه قصد و نيت پشت آن وگرنه هر کس براي پليدترين اعمالش نيز ميتواند قصد و نيت مطلوب بتراشد و يا در لحظهي ارتکاب به آن ، اينگونه انديشيده باشد . آيا آن کس که فکر ميکند براي دفاع از شرف، اعتبار و ناموس خانواده، دودمان و قوم و قبيلهاش لازم است فرزند، همسر و يا خواهر خود را که به زعم او عمل خلافي مرتکب شده بکشد، آيا در ذهن و نيت خود عمل خلافي را انجام ميدهد؟ آيا او به خاطر تحقق "اعتباري والا"، يک عمر داغ فرزند و خواهر و يا همسر را تحمل نميکند؟ از نظر من هيچ نيت خيري از آن شر بر نميخيزد و عاملان و آمران آن مستوجب عقوبت و مجازات هستند. ملاک و ميزان من براي ارزيابي گفتهها و پيامها، نه شخصيت گوينده بلکه اصولي بودن و منطقي بودن آن است. معيار هم ارزشهاي انساني است که چهارچوب هاي آن مشخص است و ما از چيز موهومي صحبت نميکنيم. مثلاً در همين رابطه، اعلاميه جهاني حقوق بشر و ميثاقهاي بينالمللي ميتواند ملاک و معيار خوبي براي صحت و درستي اعمال باشد. حال اگر در جايي، سخني از خدا، پيغمبر و يا امامان و يا هر يک از رهبران سياسي و انقلابي بر خلاف آنها وجود دارد در آن گفته بايستي شک و ترديد کرد و آن را نپذيرفت و نه ارزشهاي جهان شمولي را که بشريت در راه رسيدن به آن جانهاي زيادي را فديه داده است. ملاک و معيار گفتههاي اين يا آن رهبر سياسي و مذهبي و يا شبيه سازيهاي تاريخي نيست، ملاک معيارهاي شناخته شده بينالمللي است. هر آنچه که در تضاد با آنهاست بايستي به دور انداخته شود
همنشين بهار : گرچه تا وقتي انسان خودش در قدرت نيست همه اش از حق و باطل صحبت ميکند ، اما قدرت در چشم همه تئوريسينهاي سياسي نوعي مشروعيت ايجاد ميکند و همه تئوري هاي سياسي حکم ميکند که اين حق قدرت است که مخالف را زمين بزند . اصلاً منطق و مشروعيت قدرت اقتضا ء ميکند که مخالف سرکوب شود . اينجا ُسمبه ُپر زور قدرت! منطق قدرت است که حرفش را به ُکرسي مي نشاند ، نه منطق حق و باطل . منطق حق و باطل همه جا کار نميکند . در يک کلام حق از آن کسي است که غلبه ميکند ! يک طور ديگر بگويم : اساساً ماهيت سياست اينست که قدرت از خود دفاع کند . هميشه اين طور بوده ، گاه در لواي دين گاه در لواي ايدئولوژي ، گاه در لواي اينکه ما حقمان است اينجا بنشينيم ما ضل الله هستيم و در خير مردم ميکوشيم ...هميشه توجيهي درست ميکردند اما اصل مسئله اين بود که ما چون قدرت داريم حق هم داريم که از خود دفاع کنيم . قدرت ، منطق خاص خودش را دارد و اولين آن اينستکه کسيکه سوار بر اين َمرکب ِ َچموش شد و خرش از ُپل گذشت ، فکر ميکند اين حق را دارد که به کسانيکه به راه او مي آيند لگد بزند ـــ واي به حال کسانيکه اما و اگر کنند و به راه او نيآيند ـــ ذره اي هم عدول نميکند و ميگويد خدا خواسته ما سوار بر اين مرکب باشيم و پدر مخالفين را هم در مي آوريم ! اصلاً خدا خواسته که ما اعدام کنيم ! چون جلوي ما ايستادند. گاه ميگويد اين حکم تاريخ است ، يا حق خودم است . اين از اقتضائات قدرت است که مخالف را زمين بزند و تقريبا تمام تاريخ ، همه سياستمداران وهمه فيلسوفان به آن صحه گذاشته اند . به چي ؟ به اينکه قدرت ، مشروعيت ايجاد ميکند . افرادي چون پسر يزيد ـــ که از قضا نامش همانند پدر بزرگش ، معاويه بود ـــ خيلي انسان و مرد بودند که بر خلاف ديگر قدرتمداران ، خود را کنار کشيدند و گفتند اين کار را نميکنم چون سراسر ظلم و آلودگي ست . پسر يزيد ، با فاصله گيري از قدرت حتي عاق مادرش راکه گفت کاش ترا نزائيده بودم هم به جان خريد . خب حالا بعد از اين مقدمه وکيل شيطان شده ! و اين ُپرسش را طرح ميکنم : مگر امثال خميني و لاجوردي که همه جنايات خويش را به نام اسلام انجام دادند ، کار خلاف قاعده اي انجام داده اند ؟ آنان به مثابه اصحاب قدرت ، مخالفيني را که دشمن بقاي خويش ميدانستند ، از َسر راه بر داشته اند ، وسائلش هم محدود کردن ، به زندان انداختن و حتي شکنجه و اعدام و به قول خودشان تعزير ومجازات الهي بوده است
پاسخ : يکي از دغدغههاي من تأکيد روي همين مسئله بوده است. اتفاقاً افراد و جريانهاي سياسي در همه حال خود را حق ميدانند. چه در قدرت و چه در دوران مبارزه براي دست يابي به قدرت. هيچ کسي خود را باطل فرض نميکند. تمامي افراد، جريانات و طبقات اجتماعي خود را حق و نيروي اصولي فرض کرده و رقباي خود را باطل و يا غيراصولي ميدانند. شما کسي را پيدا نميکنيد که خود را باطل دانسته و از موضع باطل بگويد که مي خواهم به جنگ و ستيز با حق بروم . در بدترين صورت اگر خود را حق هم نشناسد توجيهي براي درستي موضع خود دارد. اين که افراد و يا جريانهايي که به قدرت ميرسند براي حفظ و صيانت از قدرتي که به دست آوردهاند چه ميکنند يک بحث است و اين که کاري که انجام ميدهند اصولي و يا درست است يک بحث ديگر . از نظر من تئوري که حفظ قدرت را ملازم با سرکوب ديگران تحت عنوان باطل و يا دفاع از حق ميشناسد، محکوم است. اين واقعيت است که قدرت اصولاً با فساد همراه است . اين خطر، انقلابيون و آنهايي که براي دست يابي به قدرت بهاي زيادي را پرداخته اند بيش از بقيه تهديد ميکند. چرا که آنها به غير از اين که در برخي موارد خود را حق مطلق فرض ميکنند و ديگران را دشمن و مزدور و ... براي حفظ قدرت که در مقاطعي تصور ميکنند منافع مردم و ميهن نيز بسته به آن است چه بسا از انجام هيچ جنايتي فروگذار نکرده و با دست باز تري نسبت به بقيه عمل ميکنند. هميشه هم توجيه اين است که اگر چنين کاري نکنيم آسيب بيشتري به مردم ميرسد. اين که خود را نمايندهي خداوند بر روي زمين بشناسيد به سبوعيت به کارگرفته شده براي سرکوب دشمنان ميافزايد . نظامهاي ايدئولوژيک از آنجايي که خود را برتر و بالاتر از ديگران ميپندارند، از دست بازتري براي اعمال قدرت برخوردارند . چرا که براي اين کار رسالتي هم قائلند . قدرت اساساً باعث تخريب انسان و داراي خصيصهي ويرانگري است. توجه داشته باشيد هيچ کس دوست ندارد قدرت را از دست دهد. بيش از 200 سال است که به درستي دغدغهي متفکران غربي و پايه ريزان تفکر و تعقل در اين بوده است که چگونه ميشود قدرت را کنترل کرد؟ چگونه ميتوان قدرت را در مسيري هدايت کرد که دامنهي آسيبپذيري، کمتر شود؟ نهادهاي کنترل کنندهي قدرت چيست و چگونه ميتوان آنها را بوجود آورد؟ و در اين زمينه، "بحث بر سر قانون اساسي" شايد يکي از نخستين گامها بوده است. بحث پيرامون مسئلهي قدرت، در واقع سنگ بناي دموکراسي است. در غرب عليرغم وجود نهادهاي کنترلکننده متعدد، هنوز هم متفکران از خطر آن ياد ميکنند. در حالي که در شرق و به ويژه مناطقي که ما از آن مياييم، اصلاً چيزي به عنوان کنترل قدرت وجود نداشته و ندارد و حتي تفکر آن نيز موجود نيست . همهي آنهايي نيز که قدرت را به چالش ميکشند، تنها به مصاديق آن ميپردازند وگرنه اگر خودشان بر مسند قدرت قرار بگيرند نه تنها هيچ انتقادي به آن ندارند بلکه دست بقيه را نيز از پشت ميبندند. به نظر من هيچ منطقي نميتواند توجيهگر چسبيدن به قدرت باشد. اين که مردم نميفهمند، اين که توطئههاي امپرياليستها اجازه نميدهد مردم به آگاهي برسند و يا هر دليل و توجيه ديگر نميتواند توجيهگر چسبيدن ما به قدرت و جلوگيري از فعاليت ديگران باشد. تنها خواست و ارادهي مردم در محيطي آزاد و دمکراتيک ميتواند ملاک عمل باشد. با همين توجيهاتي که گفتم بيش از 70 سال سران اتحاد شوروي به قدرت چسبييدند، نتيجهاش چه شد؟ امروز بايستي با سلام و صلوات دنبال بعضي از جمهوري هاي سابق بدوند که مبادا مردم دنبال امثال طالبان راه بيافتند. کوبا را نگاه کنيد با آن سابقهي درخشان. فکر ميکنيد اگر کاسترو بميرد که گريزي از آن نيست، چه اتفاقي خواهد افتاد؟ مطمئن باشيد راه گذشته ادامه پيدا نخواهد کرد. چرا همه چيز را به بعد از خود موکول کنيم
همنشين بهار : به سئوال ديگر بپردازيم ، شما در مبحثي با عنوان " مبالغه " ، بزرگنمائي ها را زير سئوال برده ايد و حتي آمار صد و بيست هزار مجاهد و مبارزي را که گفته ميشود به دست رژيم آخوندي جان باخته اند و نيز رقم سي هزار نفري را که براي آمار قتل عام سال شصت و هفت عنوان ميشود و ... اغراق آميز ميدانيد .خلاصه زير آب خيلي چيزها را زده و بديهيات جا افتاده را از اعتبار انداخته ايد . فراموش نکنيم که اينجا پارامتر دشمن ضد بشري هم مطرح است و اينکه از اينگونه گزارشات ُگل از ُگلش مي شکفد ؟ يا َدرهم ميرود؟ آيا بدين ترتيب ما به دشمن َمدد نمي رسانيم ؟
پاسخ : آنچه که براي من مهم بوده بيان واقعيت است. من معتقد به اين گفتهي چهگوارا هستم که بر بالاي تمامي اطلاعيههاي ارتش آزاديبخش بوليوي نقش ميبست: "راستي انقلابي در برابر دروغهاي ارتجاع " . قبل از هر چيز بگويم که اتفاقاً هدف اوليه من اين بوده است که در بديهيات تشکيک کنيم . و آنچه که تا امروز گفته شده را به بوته نقد کشم. اگر قرار بود گفتههاي قبلي را تکرار کنم چه نيازي به افزودن بر تاريخ گفته شده بود؟ پيش از من نيز گفتني ها گفته شده بود. تمام تلاش من آن است که چيزي را بگويم که ديگران نگفتهاند. کتمان نميکنم که به عمد تلاش کرده ام که بديهيات جاافتاده را از اعتبار بياندازم. اگر در بديهيات شک نکنيم و بديهيات را از اعتبار نياندازيم، هيچگاه موفق نخواهيم شد و پيشرفتي نيز در کار نخواهد بود. غرب با تشکيک در بديهيات کليسايي به رشد و تعالي دست يافت. در حالي که ما نميخواهيم حتا در آمارهاي ارائه شده نيز تشکيکي به عمل آوريم! گويي که با وحي منزل روبهرو هستيم و همه چيز از قبل تعيين شده و مقدر است. من تلاش ميکنم اين حس را در خواننده ايجاد کنم که در ذهنش همه چيز را از اعتبار بياندازد و همه چيز را مورد شک و ترديد قرار دهد و اگر به يقيني ميرسد آگاهانه باشد. همهي کوشش من در نوشتن کتاب اين بوده که خواننده پس از خواندن اين کتاب چند سؤال کوچک در ذهنش به وجود آيد و بعد خود قضاوت کند که بر تاريخ ما چه رفته است؟ من آنچه را که شاهد بودم گزارش کردهام، خدا ميداند بر سر آن قسمتي که شاهدش نبودم چه ها رفته است. البته شايد در اينجا و آنجا من نيز مانند ديگران اشتباه کرده باشم که در صورت يادآوري و تذکر و روشنگري ديگران من نيز تصحيح خواهم شد. ولي اين که کسي انتظار داشته باشد من نيز گفتههاي ديگران را تأييد کنم و يا بر بيراهه رفتن آنها صحه گذارم انتظار بيهودهاي است. اگر کسي فکر ميکند که وظيفهي من اين است که بر آمار و ارقام هاي دستکاري شده مهر تأييدي بزنم انتظار بيجايي است. در اين جا اين نکته را روشن کنم و آن پاسخ به اين سؤال است، آيا آن چيزهايي که من به نوعي از اعتبار انداختهام واقعي است يا خير؟ آيا حقيقت را زير سؤال برده ام يا خير؟ اگر واقعيت و حقيقت را از اعتبار انداختهام و يا به زير سؤال بردهام که کاري است بشدت ناروا و غيراصولي اما اگر در جهت نيل به واقعيت و حقيقت حرکت کردهام عين صواب است و حرکتي است اصولي و ماندگار . براي رسيدن به يک هدف متعالي، نيازي به بکارگيري ابزارهاي نادرست نيست . استفاده از ابزار نادرست ممکن است ما را در مقطعي کوتاه، ياري رساند، اما مطمئناً مردم ما را کامياب نخواهد کرد . براي رسيدن به آزادي و دمکراسي و ساختن يک جامعهي انساني بايد به مردم اعتماد کرد . آنچه که من در کتاب مطرح کردهام و يا ميکنم، براي نامحرمان اظهر من الشمس است و چيز تازهاي نيست و آنها خود بدان بهتر از هر کس آگاه هستند. آنچه که در اين ميان ميماند، مردمي هستند که مشتاق شنيدن حقايقاند و هميشه و به بهانههاي گوناگون از سوي تمامي قدرتها و افرادي که خود را مدافع آنان قلمداد ميکنند، غريبه و نامحرم شمرده شدهاند! بزرگ نمايي و مبالغه را يک بار در رژيم شاه تجربه کرديم و دستاورد آن قبل از هر چيز فريب خودمان بود. مطمئن باشيد براي آنکه حقايق را از مردم پنهان داريد هميشه دلايل کافي هست. هميشه دشمني هست که با توسل به آن بگوييد، اين حرفها دشمن شاد کن است. من در اين وسط ماندهام که اين چه مبارزهي حق و باطلي است که باطل از شنيدن حقيقت خوشحال ميشود و حق از شنيدن حقيقت ناراحت؟ به اين تضاد من نبايستي پاسخ دهم، اين سؤالي است که من از کساني که خود را حق دانسته و اين گونه قضاوت ميکنند، ميپرسم. هفتاد سال با همين حربه دور روسيه و بعد اروپاي شرقي را ديوار آهنين کشيدند و از هيچ کوششي دريغ نکردند که مبادا اطلاعات دشمن شاد کني به دست امپرياليستها برسد، نتيجه چه شد؟ عبرت آموزي از تاريخ براي کي و کجاست؟ اما برگرد